X
تبلیغات
عاشقانه

عاشقانه

پسری هستم سلطان تنهایی و غم و تاریکی

من

می دود در کوچه ها کسی

 به دنبال دلتنگی هایش


کسی امیدها و آرزوها می کشد

 

 در جاده ای به نام انتظار


کسی می سوزاند خاطراتش را

 در باغ خزان زده


کسی هم از شوق وصال

 دنیا را جز او از یاد برده
و این است قصه ی عاشقان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 15:42  توسط شایان  | 

هیچ نمیدانی

وجودم بودی و نمیدانستی

روحم بودی و نمیدانستی

هستیم بودی و نمیدانستی

جانم بودی و نمیدانستی

زندگیم بودی ... زندگیم بودی ... زندگیم بودی

ولی افسوس که نمیدانستی

هنوز هم نفرینت نمیکنم

چون دوستت دارم

ای کاش معنی دوستت دارم را میدانستی

ای کاش معنی عشق را میدانستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 14:5  توسط شایان  | 

مردن در عشق و خاکستر شدن

 

 وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست
       عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست

          ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد
          کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست

             در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
             هی صدا در کوه،هی “من عاشقت هستم” شکست

                بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند
                دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست

                   عشق زانو زد غرور گام هایم  خرد شد
                   قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

                      وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد
                      پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 13:21  توسط شایان  | 

عشق

وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را

ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را

امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشنست


آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را

دوش ای پسر می خورده​ای چشمت گواهی می​دهد


باری حریفی جو که او مستور دارد راز را

روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی


بنگر که لذت چون بود محبوب خوش آواز را

چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک می​زنند

یا رب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را

شور غم عشقش چنین حیفست پنهان داشتن

در گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز را

شیراز پرغوغا شدست از فتنه چشم خوشت

ترسم که آشوب خوشت برهم زند شیراز را

من مرغکی پربسته​ام زان در قفس بنشسته​ام

گر زان که بشکستی قفس بنمودمی پرواز را

سعدی تو مرغ زیرکی خوبت به دام آورده​ام

مشکل به دست آرد کسی مانند تو شهباز را

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 13:18  توسط شایان  | 

برای او که از پیشم رفت

آرزويم اين است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد...

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز....

و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي....

عاشق آنكه تو را مي خواهد...

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد...

و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد!
+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 13:48  توسط شایان  | 

لیلی خودش را به آتش کشید...

خدا گفت : زمین سردش است چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

لیلی گفت: من

خدا شعله ای به او داد .لیلی شعله را در سینه اش گذاشت

سینه اش آتش گرفت.خدا لبخند زد .لیلی هم...

خدا گفت: شعله را خرج کن و زمینم را به آتش بکش...

لیلی خودش را به آتش کشید .خدا سوختنش را تماشا کرد...

لیلی گر می گرفت...خدا حظ میکرد...

لیلی می ترسید...می ترسید آتشش تمام شود!

لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد...

مجنون سررسید .مجنون هیزم اتش لیلی شد...

آتش زبانه کشید .زمین خدا گرم شد

خدا گفت : اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود

خدا گفت : افرین مجنون که تو برای زمین خود را هیزم کردی

خدا نمیدانست که مجنون وقتی لیلی را دید

خود را برای لیلی

فنا کرد

و من همان مجنونم مجنونی

که عشقش پاک بود

نام : شایان

نام خانوادگی : مجنون

متولد : سال نومیدی

جرم : عاشقی

سرنوشت : سوختن برای لیلی

`پایان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 16:52  توسط شایان  | 

عشق

 

یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بیشتر زنده نیست ..

یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو خط موازی که هیچگاه به هم نمی رسند...

یاد گرفتم در عشق هیچکس به اندازه خودت وفادار نیست ...

و یاد گرفتم هر چه عا شق تری ، تنهاتری..

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 9:37  توسط شایان  | 

تنها

 

shayan تنها

 

فریادها مرده اند ...

 

سکوت جاریست 

...

 

تنهایی حاکمه سرزمینه بی کسی

 

 است...

 

میگویند خدا تنهاست ما که خدا

 

نیستیم

 

پس چرا تنهاییم ؟

 

 ! . . .

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 10:18  توسط شایان  | 

شایان تنها

 

((بعد مرگم))

 

اخر از شهر دلت  بیرون کنی من را چرا ؟

 

با کلام سرد خود افسون کنی من را چرا ؟

 

من که در عشقت شدم رسوای شهر قصه ها ،

 

باز به تیر نگاهت خرد کنی من را چرا ؟

 

اخر از شهره دلت بیرون کنی من را چرا ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 8:42  توسط شایان  | 

مادر

((نامه ای به مادر))

 

مامان خیلی دوست دارم کاشکی الان پیشمون

 بودی کاشکی میدونستی چقد دلم هوات و کرده

 امروز همه بچه ها با ماماناشون اومده بودن پیاده

 روی وقتی میدیدم که چقد تنهام و  همه بجز من

خوشحالن بغضم میخواست بترکه که یدفه افتام

یاده اون  اهنگه احسان خاجه امیری که میگه مرد

 موقعه ناراحتی گریه نمیکنه قدم میزنه راستی

یکی از دوستا دبیرستانم اسمش بهزاده خیلی پسر

 گلیه واسم این وبلاگ و درست کرد حد اقل با این

وبلاگ یه خورده سرگرم میشم خیلی ناراحتم 

 کاشکی میتونستم ببینمت عزیزه دلم دیشب خابتو

 و اجی کوچولوم و دیدم  حاله هر دوتاتون خوبه

خیلی ناراحتم بهتره بیشتر ازین ننویسم چون گریم

 میگیره راستی تو و ثنا نازنینم  تو  خوابام بهم سر

 بزنید

 

         ((  خداحافظ اسطورهای تاریخه قلبم))

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 23:34  توسط شایان  | 

((خلاصه قصه))

 

دل از چشم تو با غم گفت

وباید از تو کم کم گفت

 

تو نزد من نخواهی ماند

و این را باد محکم گفت

 

شبی باران که میبارید

به روی کوچه نم نم گفت

 

نگاه شمعدانی هم

فقط از تو برایم گفت

 

ببین قصد سفر دارم

خداحافظ که گفتم گفت

 

چرا او عاشق من شد

به یک عابر شنیدم گفت

 

و عابر هم  جوابش را

همان وقتی که رفتم گفت

 

عزیز او نبودم هیچ

ولی به من عزیزم گفت

 

چرا به اشکه سرد من

نگاهی کرد و شبنم گفت

 

شبی تا صبح بامن بود

سخن بسیار گفتم گفت

 

و پیش از رفتنش این را

به او یک روز خواهم گفت

 

چرا چشم تو با حیرت

نگاهم کرد و گفت 

 

و گفت خداحافظ عزیزه من . . .  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 11:16  توسط شایان  | 

عشق

عاشق

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 21:46  توسط شایان  | 

دروغ میگن

 

شاید اشتباهه اما عاشقا ذروغ میگن

ادمای مهربون و باوفا دروغ میگن

 

اونا که میگن که تا همیشه دیوونتونن

بذا بیپرده بگم که به شما دروغ میگن

 

اونا که می ان به این بهونه ها ، که اومدن

از توی شهر قشنگه قصه ها ، دروغ میگن

 

اونا که فدات بشم تکیه کلامشون شده

به تمومه اسمونا ،به خدا دروغ میگن

 

اونا که با قسم و ایه می خوان بهت بگن

که تا قیامت نمیشن ازت جدا ، دروغ میگن

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 16:48  توسط شایان  |